وبلاگ جوانی

امام خامنه ای: یقیناً زبده‌ی جوانان کشور، جوانان دانش‌آموز ، دانشجویان و طلاب علوم دینی‌اند

وبلاگ جوانی

امام خامنه ای: یقیناً زبده‌ی جوانان کشور، جوانان دانش‌آموز ، دانشجویان و طلاب علوم دینی‌اند

وبلاگ جوانی

جوانی محفلی صمیمی برای حرف‌های خودمانی جوان‌هاست. نوجوانی و جوانی دوران مهمی است که بسیاری از موفقیت‌های مهم زندگی در این دوران به دست می‌آید و انتخاب‌های مهم در این دوران انجام می‌شود. در این وبلاگ برای همه جوان‌ها حرف دارم و می‌خواهم حرف همه را بشنوم. از بچه دبیرستانی‌ها تا دانشجوها و حتی آن‌هایی که طلبه هستند. این‌جا وبلاگ جوانی است و من هم یک جوانم.

پیام های کوتاه
تبلیغات
نویسندگان

کاش همین امروز باشد...

پنجشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۳، ۰۸:۵۴ ق.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

کاش همین امروز باشد . . .


من مانده ام که در تو در توی هزارتو شده ی پریشان احوالی انسان قرن بیست و یکم چه چیزی برای باور کردن باقی مانده. کدام درست و کدام غلط ؟ و آیا او خود میداند که در گرداب زیاده خواهی ها چگونه خودش را دور زده است. چگونه باور کنم که این انسان متوهم مدرن حرفی برای گفتن داشته باشد. و او که خود در دایره اضطراب و پوچی مثال تار و پود پراکنده، در هواهایش سرگردان شده چگونه داعیه منجی گری سر می دهد؟
از خودِ غرق شده در گرمایِ سرگرمی هایِ سرگرم کننده اش چه خبر دارد؟
و از آنجا کزان آمده و از آنجا که بدان ره سپار است. آیا همین است راه رهرو حقیقی؟ آن بهنرین مخلوق عالم خلقت؟ اگر بیداری خوب نگاه کن...
در این دور پر تکرار زندگی بشر امروز چه می بینی؟ آیا جز مردمان تلسم شده ی سرگرم ِسر در گم؟ آری . . .
من از نقاب ها خسته ام. از فریاد دروغ "حقیقت دارد" خسته ام. از یک جا ماندن خسته ام. از خواب، از خیال، از نفهمیدن خسته ام. از راست های دروغ شده. از دروغ های رسوا نشده. از زیباهای زشت. از آن پلیدی که بر شهوت نام عشق را نوشت. از این همه بر باد رفتن فرصت های سرنوشت خسته ام و خستگی ام را با امید درمان میکنم تا مبادا تو فکر کنی که برای پرواز دیر شده باشد.
من خسته ام از فریادی که سالهاست در گلو مانده و درد میکشم از ریختن گلبرگ های اطلسی های پاییز ندیده ی زمستان زده.
نمیدانم فریاد کشم یا سکوت کنم تا تو بفهمی حرف های در دل مانده و نگفته ام را.
من از احساس حرف نمی زنم از عقل های خاموشِ در خواب می گویم. از خواب های نقشِ بر آب می گویم. من از تو می گویم. از تیتر درشت گم شدن .
آری گم شدن. گم شدن در خیالی که هرگز حقیقت ندارد و در راستی که خودش هم میداند چقدر دروغ است.
چه بد بازی خوردیم از این کاخ سبز زیبا و از آن تاج بلند طلا.
پس این ساعت زنگی چرا زنگ نمی زند؟ پس آن عروسک زیبا چرا حرف نمی زند؟ نکند آن هم بت بتکده باشد که موسی نشکست.
نکند که تو هم چون آن بت شده باشی یا مثال مردم آن روز باشی.
نکند که قصد نداری که از این خواب بیرون شوی و از این لذت که دیر یا زود جای خود را به تلخی می دهد.
از خود بپرس چرا ؟
چرا باور کردم بدون آنکه کسی دلیلش را بگوید؟
چرا مثل بچگکان خواب نما شده ، بی آنکه بدانم کجا، فقط میروم؟
و چه وقت خواهم فهمید که دلیل ندیدنم تاریکی نیست. پلک هایم بسته است.
و چه وقت می فهمم اصلا قفسی در کار نبوده. این پیله را خود تنیده ام.
کاش آن روز همین فردا باشد. کاش همین امروز باشد.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی